تبليغاتX
قصه عادت

قصه عادت

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند و چه تلخ است قصه عادت...!

بارون

 

امروز هوا بارونیه.  خیلی وقت بود زیر بارون نرفته بودم .

خدایا مرسی

زیر باران بایدرفت

 چترهارا باید بست

زیر باران باید رفت

چشم هارا باید شست

جور دیگر باید دید.

حتی شیشه های خونمونم چشماشون رو شستن. من که حال نداشتم تمیزشون کنم

بارون برای اونام خوب شد .حالا هم اونا بهتر میبینن هم ما!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/06ساعت 20:23  توسط کیانا  | 

شعر

سیلام سیلام.حال شما؟چطور است احوال شما؟

من که عالی در حد المپیک.

چرا؟خب به خاطر محبت های شما دوستای گلم که شعرای خوشکلی گفتین که اسم من توشه.

از قبیل:

  1. کیانا .... کیانا ..... از اون وقتی که بابات تاسکی خریده....
  2. توانا بود هرکه کیانا بود     ز کیانا دل پیر برنا بود
  3. و.....

از همه بیشتر از دوست عزیزم سجاد گل تشکر میکنم که واقعا منو شرمنده کرده.

3 تا شعر خوشکل گفته.(اخه شاعره)

چندتا دفتر شعر هم داره که من وقتی خوندمشون واقعا لذت بردم.بازم ازش تشکر میکنم.

 

 

خواستگاری خر

 

خری امد به سوی مادر خویش         بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری           اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان             تورا من دوست دارم بهتر از جان

ز بین این همه خرهای خوشکل        یکی را کن نشانچون نیست مشکل

خرک از شادمانی جفتکی زد           کمی عرعر نمود و پشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت            به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من          به زیبایی نباشد مثل اون زن

بگفت مادر، برو پالان به تن کن       برو اکنون بزرگان را خبر کن

به اداب و رسومات زمانه               شدند داخل به رسم عاقلانه

دوتا پالان خریدند پای عقدش           یه افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمودند یک طویله           همانطوری که رسم است در قبیله

خر عاقد کتاب خود را گشایید         وصال عقد ایشان را نمایید

دوشیزه خر خانوم ایا رضایی؟        به عقد این خر خوشتیپ نمایی؟

یکی از حاضرین گفتا به خنده        عروس خانم به گل چیدن برفته

برای بار سوم خر بپرسید              که خرخانوم سرش یکباره جنبید

خران عرعر کنان شادی نمودند       به ینجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی               برای این دو خر در زندگانی

 

7l1lbwc2xfz21ly2ha6x.jpg

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 14:45  توسط کیانا  | 

انشا یه پسر بچه!

دیروز داشتم یه مطلب میخوندم خیلی خوشم اومد ازش.گذاشتم تا شما هم بخونیدش

موضوع انشا: توافت‌های ایران و خارج

پدرم همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.

تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند" مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند که به ضعم بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

من شنیده‌ام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی می‌شد چقدر خوب می‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور می‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش می‌شد. شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت می‌کردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب می‌‌شد. ولی سد افصوث و دریق که نمی‌شود.

از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.

 این بود انشای من. 

 

پ.ن:

اگه کسی تونست یه شعر پیدا کنه که اسم من توش باشه بهش یه جایزه خوب میدم

(اخه اسم من تو هیچ شعری نیست.)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/30ساعت 15:37  توسط کیانا  | 

بی کاری

وقتی به مدد پارازیت کل ماهوارت تعطیل باشه ، وقتی بابات به خاطر ماه رمضون ظهر نیاد خونه، وقتی مامانت از مهمون داری خسته شده باشه و در حال استراحت  ، وفتی قرار باشه با دوستات بری خرید ولی به لطف بابای یکی از دوستات کنسل شده باشه،

پس چاره ای نمی مونه جز اکتفا کردن به برنامه های 5گانه تلویزیون وطنی:

شبکه 1 : یه فیلم سینمایی مال ده قرن پیش درباره ی یه پسر بچه که کلی مشکل داه و حتما اخرش همه مشکلاتش حل میشه.

شبکه 2 : کارتون سندباد (قرن دقیانوس)

شبکه 3 : قم.حرم حضرت معصومه. خوندن دعا

شبکه 4 :راز بقا

شبکه 5 : تکرار سریال مضخرف " نون و ریحون"

 

بهترین کار در این شرایط صرفه جویی است.صرفه جویی در مصرف برق و خاموش کردن تلویزیون.

روشن کردن کامپیوتر و نوشتن این چرت و پرت ها ...

 پ.ن: حوصلم سر رفته!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/27ساعت 16:47  توسط کیانا  | 

بیوگرافی مختصر من

چون باران باش و رنج جدا شدن از اسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن...

 به قول دوستم نماز و روزه هاتون مبارک باشه

اگه یه موقع سر سفره افطار از دعای پیدا شدن یه خواستگار پولدار یا یه دختر خوشگل زیاد اوردید منو

هم دعا کنید..

 (این جمله رو واسه کسایی نوشتم که روزه میگیرن.به تو که نیستم؟!)

 خب خب خب بریم سر صحبت اصلیمون.

 بهم گفتین که خودمو درست و حسابی معرفی کنم.منم که حرف گوش کن اطاعت کردم.

 من کیانا..... هستم.تو دهمین روز اولین ماه پاییزی به دنیا اومدم.(از الان کادو هاتون رو اماده کنید)

 وقتی قدم رنجه فرمودم و به این دنیا پا گذاشتم،

 فکر میکردم خیلی خوشبختم ولی زهی خیال باطل 

من کجا و خوشبختی کجا؟؟ اصلا مگه ادم تو این دنیا خوشبخت میشه؟

 حالا اینارو بی خیال ادامه نطقم مونده!

 وقتی یه کوچولو بزرگتر شدم،از شعر خوشم اومد و یه ده بیستایی شعر گفتم و از شانس

 گندم کفگیرم به ته دیگ خورد و شعرو شاعری رو گذاشتم کنار.

 یه مدتی هم نویسنده شدم ولی  بازم از شانس سرشارم

 گاوم 6 تا بچه تپل مپل زایید و مجبور شدم نویسندگی رو هم کنار بذارم.

(وقتی یادم میاد موهای تنم فشن میشن)

 الانم که دارم میرم اول دبیرستان. 

 خصوصیات اخلاقی:

پر محبت ؛ متنفر از دروغ ، سرحال و بشاش ،

باهوش ،شیطون ،عجول ، مغرور ، ظاهربین

خیلی خیلی ولخرج ، با گذشت ولی خودخواه ، لجوج(مرغم پا نداره)

 خب دیگه خیلی به ذهنم فشار وارد شد همین قدر بسه!

 خیلی حرف زدم نه؟با اینکه میدونم دلتون برام تنگ میشه ولی باید برم.

گود بای همگی.هو ا نایس دی (have a nice day)

 پ.ن:تو نظر سنجی شرکت کنین لطفا.پایین صفحه

تو ادامه مطلب هم یه عکس خوشگل هست.اونم ببینین

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/25ساعت 15:11  توسط کیانا  |